|
... برگی می ریزد
... برفی می بارد
... گلی غنچه می شود
... درختی لباس سبز بر تن می کند
... و اینها فقط نشانه ای از گذر روزگار است
... از تحولی که از هر روز،هرساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه رخ می دهد
... طبیعتی که در ظاهر جانی ندارد هم ، تلاش برای تازه شدن می کند
... و من
... یک انسان
... شاید نه کامل ولی بالاتر و برتر از طبیعت
... درجا می زنم
... تحولی ندارم
... شبها را در آرزوی برآمدن آفتاب سر می کنم و
... روزها را در انتظار ستاره ها به شب می رسانم
... و من زندگی را بر خویشتن خویش حرام می کنم
... برگ زرد می شود ... خشک می شود ... می ریزد
... زمین را زرد و نارنجی می کند
... و من حتی صدای خش خش آنها را بر خود حرام می کنم

... هوا سرد می شود ... درخت لخت می شود ... آسمان سرخ می شود
... برف می بارد
... و من لذت گوله های برفی و ساختن آدمک برفی را بر خود حرام می کنم

... درختی شکوفه می کند ... ساقه ی خشکی غنچه می شود ... طبیعت رنگ می گیرد
... و من قدم زدن زیر باران شکوفه را وقتی که باد می وزد بر خود حرام می کنم

... سبزی و گرما بیداد می کند
... و گهگداری هوس آب بازی های قدیم را می کنم
... چشمانم بیناتر می شود ... اما همه بر من حرام است
... برای بینا نبودن عینک می زنم از نوع سیاهش

که چه شود !؟
... این رخوت و سکوت و در جا زدن بهای چیست که من می پردازم !؟
... این سکون لبها
... تاوان کدام اشتباه است که می دهم
... این طبیعت و روزگار نیستند که مرا به سخره گرفتند
... این منم که همه چیز را بر خود حرام کردم که چه ؟!؟
... واقعا چه دلیلی هست برای اینکه حتی ساده ترین شادی های زندگی را بر خود حرام کنیم !!!
... طبیعت نو می شود
... می نشیند و شور و شوق کودکان ، آوای پرنده ها و جیک جیک گنجشک ها را گوش جان می سپارد
... عاشق می شود ... بغض میکند ... می بارد
... در خود فرو می رود اما زیبائیش را دریغ نمی کند ... جهان را سپید می کند
... اما باز نو می شود
... تحول را می پذیرد
... اما تو
...فقط نظاره می کنی ... و گاه حتی گذر زمان را از یاد می بری
چرا !!!
...کمی تحول ... امروز گذر زمان را حس کن
... شاید دیگر وقتی نباشد
پ.ن: هم مخاطب خاص داره هم عام
پ.ن : نظرات دیگه تائیدی نیست پس ... |