تبليغاتX
کیمیای مهر
کیمیای مهر

تفالی زدیم به حافظ و ... این نام آمد


999

باورم نیست که آن دختر مغرور بهار

عاشق چشم پسر خوانده پائیز شود

باورم نیست که جام نگه سبز بهار

از شراب نگه ســــرد تو لبریز شود

باورم نیست که بر زلف پریشان بهار

برگ زرد غم و اندوه تو آویز شود

باورم نیست که آواز دل انگیز بهار

اینچنین بانی غم انگیــــز شــــود

باورم نیست چشمان فسون ساز بهار

بهر گریه زفراق تو سحر خیز شود

باورم نیست بهاری که دل و جانم بود

از غم عشق تو افسرده و پائیز شود

 

 

عشق لالاییه بارون تو شباس

نم نم بارون پشت شیشه هاس

 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

 لحظه ی رهاییه پرنده هاس

تو خود عشقی که همزاد منی

 تو سکوت منو فریاد منی .

تو خود عشقی که شوق موندنی

 غم تلخ و گنگ شعرای منی

 وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی

 که فریاد دردای منی

 تو خود عشقی که همزاد منی

 تو سکوت منو فریاد منی

دستای تو خورشیدو نشون میدن

 چشمای بستمو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

 تو گوشام دوباره تکرار می کنن

  زندگی وقتی که بیداری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

 شاید عشق برای بعضی عاشقا

 لحظه ی بزرگ بیداری باشه 


پ.ن: مبـــــــــــــــــــــارک

دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

به تو می اندیشم

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را ، در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ، می بینم

من به این جمله می اندیشم
به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش

من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

 
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

8888

مگر می شود میلاد تو باشد و من حرفی نزنم ... منی که زندگی دوباره حتی به اجبارم را از تو هدیه گرفتم ...

حتی اگر به حرمت دعاهای بانو و اشک های صادقانه ی دوستی که اهالی همین زمین است ... این هدیه را به من دادی ...

منی که  ۱۳ سال ... که ۴ سال اخرش به هر بهانه دلم هوای خانه ات را می کرد ... انتظار کشیدم ...

انتظار اینکه روزی به پا بوسیت بیایم و من حقیرانه

درست یک ماه مانده به کنکور آمدم ...

گر چه کم بود اما از تمام سفرهای این چند ساله لذت بخش تر بود ...

با اینکه دل دوست اهالی زمینم را شکستم اما لحظه ای ...

بگذریم ... شادم ... خرسندم ...

این روزها تا سر برگرداندم اسم تو نام تو و یاد تو بود که من رو خیلی بیشتر از قبل شرمنده می کرد

همین که تو و خدا می دانی چه می گویم بس است ...

همین که پیش تو و پروردگارت شرمنده ام ، گونه هایم را به اندازه کافی سرخ کرده است

همین که تو می دانی دلم امشب آشوب بود و سخت پر می کشید تا چشمانم گنید طلایت را ببیند بس است ...

همین که فقط سکوت می کنم و از ته دل فریاد می زنم ...

< امام محبوب من ، فریاد رس روزهای تلخ من ، حاجتی ندارم امسال ... هر چه تو خواهی و معبودت ، همین برایم کافی است >

میلادت مبارک امام من ... امام محبوب من

 

جمعه هشتم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

می آید !؟

می آید ... می آید

آن کسی که شبیه هیچ کس نیست ...

شاید نه زیبا تر از همه

شاید نه ثروتمند تر از همه

شاید نه عاشق تر از همه

اما می آید کسی ...

کسی که از همه صادقتر است ...

کسی که از همه پاکتر است ...

کسی که از همه مهربانتر است...

کسی که از همه خدایی تر است ...

و شاید آمده است و من حیران ار پسش می گردم ...

و شاید آمده است و او هنوز باور نکرده است ... حتی آمدن خویش را ...

سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

کاش طبیعت بودم

... برگی می ریزد

... برفی می  بارد

... گلی غنچه می شود

... درختی لباس سبز بر تن می کند

... و اینها فقط نشانه ای از گذر روزگار است

... از تحولی که از هر روز،هرساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه  رخ می دهد

... طبیعتی که در ظاهر جانی ندارد هم ، تلاش برای تازه شدن می کند

... و من

... یک انسان

... شاید نه کامل ولی بالاتر و برتر از طبیعت

... درجا می زنم

... تحولی ندارم

... شبها را در آرزوی برآمدن آفتاب سر می کنم و

... روزها را در انتظار ستاره ها به شب می رسانم

... و من زندگی را بر خویشتن خویش حرام می کنم

... برگ  زرد می شود ... خشک می شود ... می ریزد

... زمین را زرد و نارنجی می کند

... و من حتی صدای خش خش آنها را بر خود حرام می کنم

... هوا سرد می شود ... درخت لخت می شود ... آسمان سرخ می شود

... برف می بارد

... و من لذت گوله های برفی و ساختن آدمک برفی را بر خود حرام می کنم

... درختی شکوفه می کند ... ساقه ی خشکی غنچه می شود ... طبیعت رنگ می گیرد

... و من قدم زدن زیر باران شکوفه را وقتی که باد می وزد بر خود حرام می کنم

... سبزی و گرما بیداد می کند 

... و گهگداری هوس  آب بازی های قدیم را می کنم

... چشمانم بیناتر می شود ... اما همه بر من حرام است

... برای بینا نبودن عینک می زنم از نوع سیاهش

که چه شود !؟

... این رخوت و سکوت و در جا زدن بهای چیست که من می پردازم !؟

... این سکون لبها

... تاوان کدام اشتباه است که می دهم

... این طبیعت و روزگار نیستند که مرا به سخره گرفتند

... این منم که همه چیز را بر خود حرام کردم که چه ؟!؟

... واقعا چه دلیلی هست برای اینکه حتی ساده ترین شادی های زندگی را بر خود حرام کنیم !!!

... طبیعت نو می شود

 ... می نشیند و شور و شوق کودکان ، آوای پرنده ها و جیک جیک گنجشک ها را گوش جان می سپارد 

... عاشق می شود ... بغض میکند ... می بارد

... در خود فرو می رود اما زیبائیش را دریغ نمی کند ... جهان را سپید می کند

... اما باز نو می شود

... تحول را می پذیرد

... اما تو

...فقط نظاره می کنی ... و گاه حتی گذر زمان را از یاد می بری

چرا !!!

...کمی تحول ... امروز گذر زمان را حس کن

... شاید دیگر وقتی نباشد

 


پ.ن: هم مخاطب خاص داره هم عام

پ.ن : نظرات دیگه تائیدی نیست پس ...

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

توجیه خستگی

این روزا خیلی آدم می بینم ، خیلی حرفها می شنوم ،از کنار خیلی آدما رد میشم

خیلی چشم می بینم ... خیلی حسا رو درک (؟) می کنم

ادمایی که می خندن و شادن ... آدمایی که نمی خندن اما شادن

آدمایی که می خندن اما شاد نیستن ... ادمایی که نمی خندن و شاد هم نیستن

نگام کنی ... اخموام ... اما می رم تو دسته ی دوم ... چون شادم ... چون اگه پاش بیفته می گم و می خندم

اما چون تنهام بخندم بهم می گن خل شده

همینه که اخم می کنیم و سنگین رنگین قدم بر می داریم ...

گهگداری هم دوستان محترم (؟) را می پیچانیم

اما با خودم رو راستم ... با تموم آدمایی هم که حس کردن چند روزیه تو خودمم می خوام که رو راست باشم

می خوام بگم که

آره

این روزا به خاطر سرما خوردگی ... به خاطر خستگی ... به خاطر دلتنگی ... به خاطر اینا

یه کم بی حوصله شدم ...

ولی به لطف یکی از دوستان محترم ... انرژی مثبت توپی دریافت شده و به این راحتی ها اخم نمی کنیم

اما عذرمان را پذیرا باشید ... بالاخره آدمم دیگه


پ.ن : غیبت صغری دارم ... مدتی

پ.ن : خوشحال شدم ... یه کم بیشتر

 

دوشنبه بیستم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

...برو

 

جمعه هفدهم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

یادمه

... یادمه یه فیلمی نشون می داد یه خانمی نونوا بود

... اما بعد یه مدت اخراجش کردن

... یکی سراغشو گرفت

... نونا شور بوده

... ای خدا کی آدما می فهمن که اشک شیرین نیست ... شوره

 


... بانو به خدا قسم اگر یک ثانیه قولم رو از یاد ببرم

 

شنبه یازدهم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

... دلم خوشه

... دلم خوشه به فکرت ... که یه ثانیه ازم دور نمیشه

... دلم خوشه به اینکه راهمو می شناسم

... دلم خوشه جزوه ام پر شده از اسمت ... حرفات و یادت

... دلم خوشه از روی جدول راه میرم و می رسم به یه باجه

.... دلم خوشه که بعد کلاسا صدای قشنگ تو توی گوشم می پیچه

... دلم خوشه زرد و صورتی قاتی می شن و می شن رنگی که

... دلم خوشه وقتی می خوام درس بخونم بهونم چیه

... دلم خوشه به اینکه هیچ کس نمی فهمه دل خوشیم چیه 

... دلم خوشه به اینکه هیچ کس نیس که حتی اسمش شبیه تو باشه

... دلم خوشه به چشم آدما که نگاه می کنم و در جستجوی چشمای شبیه توام و نیست

... دلم خوشه به لباشون که نگاه می کنم هیچ لبی به سرخی و شیرینی لبای تو نمی بینم 

... دلم خوشه جوجه ام

... دلم خوشه لبخند منو فقط تو فهمیدی

... دلم خوشه

 

آره عزیز دلم ... اره قربونت برم 

دلم خوشه به اینکه تویی ... تو یادم ... تو ذهنم ... حتی کنارمی

و من اطمینان دارم که هستی

و این خیالت نیست که کنارمه

خودتی

خود ِ خود ِ خودت


افسانه ی مهربون پائیزی ِ من ، پائیزت مبارک

انقدر به یادتم که تو نظر سنجی که پرسیده بودن

 فصل مورد علاقه؟

:من خط خطی کردم

پائیز

دوشنبه ششم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

دریا

... دلم دریا می خواد ، امسال که 

... راستشو بگم اصلا دریاهه مزه نداد

وقتی که باروون می زنه نم نم

... موج کوچولو که درس می شه

آخی چه باحاله

هــــــــــــــــــــوم دلم دریا می خواد با نم نم باروون

منم که طبق معمول میشینم لب ساحل بغضم می گیره


خسته شدم از بس تک تک گفتم ...

...مهندس می شویم شاید ... کلاس هایمان از ۸ صبح است تا ۷ شب

...و خیالی نیست که باز هم بهمان می گویند عین بچه مدرسه ای ها از صبح

...مهم ۷ شب است که جنازه ای بیش نیستیم

:دو روز اول را که پیچاندیم به یمن خستگی پدر و سر باز زدن از 

مانی جان بیخیال از هفته ی بعد ایشالا

ما هم به چشمی گفتیم و کوله بار سفر بستیم تا شاید قلم چی ... بگذریم

سه روز در هفته می رویم و میایم ... اگر خدا بخواهد

... ۱۸واحد ناقابل این ترم کردند در پاچه یمان 

مفتخرم بگویم

مکانیک شریف ،IT شریف، شیمی محض شریف

برق علم و صنعت

مهندسی شیمی امیرکبیر ... مهندسی نساجی امیرکبیر ... مهندسی مواد امیرکبیر ... ریاضی محض امیرکبیر

مهندسی برق شریعتی

کامپیوتر سمنان ... IT شاهرود ...

پزشکی تهران ... پزشکی زاهدان ... پزشکی زاهدان

مهندسی صنایع سمنان ...

شاهکارهای امسال مدرسه تیزهوشان بود

البته از بچه های تجربی زیاد نمی دونستم ... همین ۴ نفر را فعلا پیشکش داشته باشید

البته آزادی ها را فاکتور گرفتم

 

چهارشنبه یکم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

 



مهربانی را اگر قسمت کنیم ، من یقین دارم به ما هم می رسد
دستهامان را اگر بالا بریم ، مطمئنم تا خدا هم می رسد
----------------------------------

کیمیای مهر را هم قسمت می کنیم ...
کیمیایش میرسد به تو !!!
مهرش می ماند برای دیگری ...
اما اگر برنده ای میانشان نباشد می شود ...
کیمیای مهر ... می شود ... مهری که نایاب است ...
-------------------------------------


sade_ma@yahoo.com

 

 

999
به تو می اندیشم
8888
می آید !؟
کاش طبیعت بودم
توجیه خستگی
...برو
یادمه
... دلم خوشه
دریا

 

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

 

 

bloGfa
راه باروون
تبعیدی به زمین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است .
نگاهی با چاشنی سکوت
تراژدی حیات
گوشه ی دنج ....
من مریم 16 سال دارم ...
LaKer *ماهی دریاچه*

 

 

RSS 2.0