تبليغاتX
کیمیای مهر
کیمیای مهر

تفالی زدیم به حافظ و ... این نام آمد


بی اجازه...!!!

اول میگم شرمنده...!!!
از 4 تا8 گفتی،از 3 تا 9 نوشتی حالا من میخوام بی اجازت اما با اجازت از 2 تا 9 بگم...
از 9.9
نهمی که شاید شیرین نباشه شاید روزاتو خراب کرده باشه
اما
زیباست،قشنگه و قابل احترام ...
نهمی که متولد یه 9 زیباتر شد یه شروع تازه یه شکفتن اونم
بیست و یکمین شکفتنت
انقدر زیبایی داره که سرمای اون روزا فراموش بشه سفیدیه برفشو یادته؟همون کافیه که همه سیاهیارو پاک کنه...
اومدم بی اجازه که بگم که بدونی این نهمو باید جشن بگیری...
اینکه قفس بیست و یکمین 9 رو میگذرونه خیلی ارزشمنده واسه تو و اونایی که بفهمن قفس تو قفسش چی کشید...
اگه بفهمن این اتفاقو با من با تو جشن میگیرن و دیگه به جوجویی خرده نمیگیرن...
کاش میتونستن بفهمن که قفسو خردش کردی و الاآن آزادی و آزادی چه قدر ارزشمنده...
شاید این 9 رفتنو برات آورد اما رفتنش از صد تا اومدن بارزش تر بود گل من...
بخند بانو بخند گل من روز روز تو ِ و همه دنیا باید ببینن که چه
خدایی داری بخند...

                                                                                                                 پرنده کوچولو

 

 

دوشنبه نهم آذر 1388  توسط ماندانا  |

 

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید

آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم

با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است

ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟

جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او

ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک

من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم

ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید

رفته است و مهرش از دلم نمی رود
ای ستاره ها ، چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ، ستاره ها ، ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

رفته است و مهرش از دلم نمی رود


پ.ن :فروغ

 آیدای عزیزم هر جا هستی سلامت باشی و موفق ... این روزا خیلی به یادت میافتم

شعرای فروغ یادگاریای تو اِ به من

جمعه ششم آذر 1388  توسط ماندانا  |

 

ت.و.ل.د.

 

امسال خودم می خوام برات جشن تولد بگیرم بانوی باروون

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

... و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس

! و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن

... و چه اندازه شیرین است امروز

... روز میلاد

! روز تو

! روزی که تو آغاز شدی

... این گلا رو هم داشه باش که  هم خوشگلن هم

 

... کیک هم میخوام بیام خونه ی خودت بخورم

... دوستت دارم شاید نه به وسعت لیاقت تو

... به وسعت توانی که من دارم

باروونی باشی و عاشق

که عشق

موهبتی است که حتی

آسمان هم آن را از زمین دریغ نمی کند ...

 

اینم کادوی تو خانم خانما

... نمی دونم عاشق چه رنگی هستی

... اما این صورتی بودنا رو به فال نیک می گیرم

... منتظرم برگردی

... دنیا دنیا دل تنگتم

تولدت مبارک


دو تا از دوستای مشترکمون هم تبریک گفتن ...

اما چون یه مقدار مشغله دارن ... گفتن بنده برسم خدمتتون

دوشنبه دوم آذر 1388  توسط ماندانا  |

 

کلاغ عشق

کلاغه دلش گرفته بود
کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد ...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل  چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از :
نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه...
صبح سحر  یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
پر از :برو , پیشم نمون


من این بار هم سر فرود می آورم در برابر جبر دنیا !

مهمانی من نیاز به دعوت ندارد ... خواستی بیایی منتظرت هستم

شنبه بیست و سوم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

999

باورم نیست که آن دختر مغرور بهار

عاشق چشم پسر خوانده پائیز شود

باورم نیست که جام نگه سبز بهار

از شراب نگه ســــرد تو لبریز شود

باورم نیست که بر زلف پریشان بهار

برگ زرد غم و اندوه تو آویز شود

باورم نیست که آواز دل انگیز بهار

اینچنین بانی غم انگیــــز شــــود

باورم نیست چشمان فسون ساز بهار

بهر گریه زفراق تو سحر خیز شود

باورم نیست بهاری که دل و جانم بود

از غم عشق تو افسرده و پائیز شود

 

 

عشق لالاییه بارون تو شباس

نم نم بارون پشت شیشه هاس

 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس

 لحظه ی رهاییه پرنده هاس

تو خود عشقی که همزاد منی

 تو سکوت منو فریاد منی .

تو خود عشقی که شوق موندنی

 غم تلخ و گنگ شعرای منی

 وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی

 که فریاد دردای منی

 تو خود عشقی که همزاد منی

 تو سکوت منو فریاد منی

دستای تو خورشیدو نشون میدن

 چشمای بستمو بیدار می کنن

صدای بال پرنده رو لبات

 تو گوشام دوباره تکرار می کنن

  زندگی وقتی که بیداری باشه

روز و شبهاش همه تکراری باشه

 شاید عشق برای بعضی عاشقا

 لحظه ی بزرگ بیداری باشه 


پ.ن: مبـــــــــــــــــــــارک

دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

به تو می اندیشم

همه می پرسند

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده ی جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را ، در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم ، می بینم

من به این جمله می اندیشم
به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر
تو ببند
تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من ، تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش

من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

 
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

8888

مگر می شود میلاد تو باشد و من حرفی نزنم ... منی که زندگی دوباره حتی به اجبارم را از تو هدیه گرفتم ...

حتی اگر به حرمت دعاهای بانو و اشک های صادقانه ی دوستی که اهالی همین زمین است ... این هدیه را به من دادی ...

منی که  ۱۳ سال ... که ۴ سال اخرش به هر بهانه دلم هوای خانه ات را می کرد ... انتظار کشیدم ...

انتظار اینکه روزی به پا بوسیت بیایم و من حقیرانه

درست یک ماه مانده به کنکور آمدم ...

گر چه کم بود اما از تمام سفرهای این چند ساله لذت بخش تر بود ...

با اینکه دل دوست اهالی زمینم را شکستم اما لحظه ای ...

بگذریم ... شادم ... خرسندم ...

این روزها تا سر برگرداندم اسم تو نام تو و یاد تو بود که من رو خیلی بیشتر از قبل شرمنده می کرد

همین که تو و خدا می دانی چه می گویم بس است ...

همین که پیش تو و پروردگارت شرمنده ام ، گونه هایم را به اندازه کافی سرخ کرده است

همین که تو می دانی دلم امشب آشوب بود و سخت پر می کشید تا چشمانم گنید طلایت را ببیند بس است ...

همین که فقط سکوت می کنم و از ته دل فریاد می زنم ...

< امام محبوب من ، فریاد رس روزهای تلخ من ، حاجتی ندارم امسال ... هر چه تو خواهی و معبودت ، همین برایم کافی است >

میلادت مبارک امام من ... امام محبوب من

 

جمعه هشتم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

می آید !؟

می آید ... می آید

آن کسی که شبیه هیچ کس نیست ...

شاید نه زیبا تر از همه

شاید نه ثروتمند تر از همه

شاید نه عاشق تر از همه

اما می آید کسی ...

کسی که از همه صادقتر است ...

کسی که از همه پاکتر است ...

کسی که از همه مهربانتر است...

کسی که از همه خدایی تر است ...

و شاید آمده است و من حیران ار پسش می گردم ...

و شاید آمده است و او هنوز باور نکرده است ... حتی آمدن خویش را ...

سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط ماندانا  |

 

کاش طبیعت بودم

... برگی می ریزد

... برفی می  بارد

... گلی غنچه می شود

... درختی لباس سبز بر تن می کند

... و اینها فقط نشانه ای از گذر روزگار است

... از تحولی که از هر روز،هرساعت ، هر دقیقه و هر ثانیه  رخ می دهد

... طبیعتی که در ظاهر جانی ندارد هم ، تلاش برای تازه شدن می کند

... و من

... یک انسان

... شاید نه کامل ولی بالاتر و برتر از طبیعت

... درجا می زنم

... تحولی ندارم

... شبها را در آرزوی برآمدن آفتاب سر می کنم و

... روزها را در انتظار ستاره ها به شب می رسانم

... و من زندگی را بر خویشتن خویش حرام می کنم

... برگ  زرد می شود ... خشک می شود ... می ریزد

... زمین را زرد و نارنجی می کند

... و من حتی صدای خش خش آنها را بر خود حرام می کنم

... هوا سرد می شود ... درخت لخت می شود ... آسمان سرخ می شود

... برف می بارد

... و من لذت گوله های برفی و ساختن آدمک برفی را بر خود حرام می کنم

... درختی شکوفه می کند ... ساقه ی خشکی غنچه می شود ... طبیعت رنگ می گیرد

... و من قدم زدن زیر باران شکوفه را وقتی که باد می وزد بر خود حرام می کنم

... سبزی و گرما بیداد می کند 

... و گهگداری هوس  آب بازی های قدیم را می کنم

... چشمانم بیناتر می شود ... اما همه بر من حرام است

... برای بینا نبودن عینک می زنم از نوع سیاهش

که چه شود !؟

... این رخوت و سکوت و در جا زدن بهای چیست که من می پردازم !؟

... این سکون لبها

... تاوان کدام اشتباه است که می دهم

... این طبیعت و روزگار نیستند که مرا به سخره گرفتند

... این منم که همه چیز را بر خود حرام کردم که چه ؟!؟

... واقعا چه دلیلی هست برای اینکه حتی ساده ترین شادی های زندگی را بر خود حرام کنیم !!!

... طبیعت نو می شود

 ... می نشیند و شور و شوق کودکان ، آوای پرنده ها و جیک جیک گنجشک ها را گوش جان می سپارد 

... عاشق می شود ... بغض میکند ... می بارد

... در خود فرو می رود اما زیبائیش را دریغ نمی کند ... جهان را سپید می کند

... اما باز نو می شود

... تحول را می پذیرد

... اما تو

...فقط نظاره می کنی ... و گاه حتی گذر زمان را از یاد می بری

چرا !!!

...کمی تحول ... امروز گذر زمان را حس کن

... شاید دیگر وقتی نباشد

 


پ.ن: هم مخاطب خاص داره هم عام

پ.ن : نظرات دیگه تائیدی نیست پس ...

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

توجیه خستگی

این روزا خیلی آدم می بینم ، خیلی حرفها می شنوم ،از کنار خیلی آدما رد میشم

خیلی چشم می بینم ... خیلی حسا رو درک (؟) می کنم

ادمایی که می خندن و شادن ... آدمایی که نمی خندن اما شادن

آدمایی که می خندن اما شاد نیستن ... ادمایی که نمی خندن و شاد هم نیستن

نگام کنی ... اخموام ... اما می رم تو دسته ی دوم ... چون شادم ... چون اگه پاش بیفته می گم و می خندم

اما چون تنهام بخندم بهم می گن خل شده

همینه که اخم می کنیم و سنگین رنگین قدم بر می داریم ...

گهگداری هم دوستان محترم (؟) را می پیچانیم

اما با خودم رو راستم ... با تموم آدمایی هم که حس کردن چند روزیه تو خودمم می خوام که رو راست باشم

می خوام بگم که

آره

این روزا به خاطر سرما خوردگی ... به خاطر خستگی ... به خاطر دلتنگی ... به خاطر اینا

یه کم بی حوصله شدم ...

ولی به لطف یکی از دوستان محترم ... انرژی مثبت توپی دریافت شده و به این راحتی ها اخم نمی کنیم

اما عذرمان را پذیرا باشید ... بالاخره آدمم دیگه


پ.ن : غیبت صغری دارم ... مدتی

پ.ن : خوشحال شدم ... یه کم بیشتر

 

دوشنبه بیستم مهر 1388  توسط ماندانا  |

 

 



مهربانی را اگر قسمت کنیم ، من یقین دارم به ما هم می رسد
دستهامان را اگر بالا بریم ، مطمئنم تا خدا هم می رسد
----------------------------------

کیمیای مهر را هم قسمت می کنیم ...
کیمیایش میرسد به تو !!!
مهرش می ماند برای دیگری ...
اما اگر برنده ای میانشان نباشد می شود ...
کیمیای مهر ... می شود ... مهری که نایاب است ...
-------------------------------------

خودت را از کسي پـس نگـير
شايـد اين تـنها چيـزيست که او دارد…
وقتي که به کسی ميگويى دوســتـت دارم
اول روى اين جمله خوب فـکر کن…
شايـد در دل او نــورى را روشـن کنى
که خـاموش کردن آن به
خـاموش شدن او ختم شود.

sade_ma@yahoo.com

 

 

بی اجازه...!!!
ای ستاره ها
ت.و.ل.د.
کلاغ عشق
999
به تو می اندیشم
8888
می آید !؟
کاش طبیعت بودم
توجیه خستگی

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388

 

 

bloGfa
راه باروون
تبعیدی به زمین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است .
نگاهی با چاشنی سکوت
تراژدی حیات
گوشه ی دنج ....
من مریم 16 سال دارم ...
LaKer *ماهی دریاچه*

 

 

RSS 2.0